شهر سینما : 6/11/1386 : به محض این که زنگ می خورد از مدرسه بیرون می زنم. با "صالح" یکی از رفقای دانشجویم راهی میدان فلسطین می شویم. قرار است بلیط های جشنواره فجر را از سینما فلسطین پیش خرید کنیم. دلهره دارم. می ترسم بهمان نرسد. وقتی می رسیم دلهره ام بیشتر هم می شود. یک صف نسبتا طولانی از جلوی درب سینما به سمت میدان کشیده شده. این صف مخصوص خانم ها است. در مقابل هم یک صف بسیار طولانی وجود دارد که به آقایان اختصاص دارد. با نا امیدی در ته صف می ایستم. به ساعتم نگاهی می اندازم. ساعت چهار است و این یعنی تا پایان پیش فروش سه ساعتی وقت داریم. نگاهی به اطراف می اندازم. سر صحبت باز می شود. یکی درباره جدا کردن صف زن ها و مرد ها حرفی می زند. دیگری به او می گوید جدا شدن صف ها خوب است. اطرافیان با تعجب به او خیره می شوند. یکی می پرسد از چه لحاظ خوب است و آن بیچاره می گوید از لحاظ اسلامی. حالا همه او را چپ چپ نگاه می کنند.او از این لحظه یک فرد طرد شده به حساب می آید. شخصی برگه ای در دست دارد که توجه مرا به خودش جلب می کند. این برگه که مربوط به فروش فیلم هاست توسط مسئولان جشنواره چاپ شده. امسال فیلم های بخش مسابقه را در چهار گروه جای داده اند و هر دانشجو تنها می تواند دو گروه معادل دوازده بلیط تهیه کند. جالب است. گروه دو گروه مرگ است. در این گروه نام فیلم کمال تبریزی درحالی دیده می شود که از پنج فیلم دیگر گروه هیچ کدام اثر کارگردان مطرحی نیستند. این مساله در مورد آواز گنجشک ها هم تقریبا صدق می کند. برگه را به صاحبش می دهم. صدای فریاد از جلوی صف بلند می شود. عقبی ها سعی می کنند با پابلندی جلوی صف را ببینند. بعد از چند ثانیه سر و صداها می خوابد. چند دقیق ای می گذرد و دوباره همان صداها به گوش می رسد و مانند بار قبل پس از چند ثانیه قطع می شود. این روند ادامه پیدا می کند و تقریبا دیگر برای کسی اهمیتی ندارد. تعدادی از جوانان جلویی صف احتمالا برای تخلیه انرژی این کار را می کنند. یکی خبر می آورد که پیش فروش ساعت 6 به پایان می رسد. یکی دیگر هم می گوید یکی از نفرات جلویی می گوید از ساعت هفت صبح این جا بوده و این کافی است تا ما که از مدتی قبل دچار تردید و دو دلی شده ایم آنجا را بدون درنگ ترک کنیم. به خانه می روم. تصمیم می گیرم ساعت چهار صبح راهی سینما شوم. مدت زیادی از این فکر نمی گذرد که برف شدیدی شروع به باریدن می کند. زمان می گذرد و ظاهرا این برف بد موقع قصد تمام شدن ندارد. زمین سفید پوش می شود و لحظه به لحظه به قطر این سفیدی افزوده می شود. منصرف می شوم. فردا ساعت ده صبح امتحان دارم. نمی دانم موفق به تهیه بلیط می شوم یا خیر ...
قسمت دوم اش را چند روز دیگر بخوانید...
